
پسر دختر را ميخواست ودختر پسر را دوتا جوان رشيد اما اختلافات قومي و مذهبي هيچ وقت به انها اجازه ندادکه با هم ازدواج کنن
اصرار و اصرار اما هيچ فايده اي نداشت قرار شد که دختر سوي خودش برود و پسر هم سوي خودش
انها اين کار را کردن اما دلهايشان بد جور به هم نزديک بود
همين شد که طاقت نياوردند پسر دست دختر را گرفت و فرار کردند
يک هفته تفريح يک هفته زندگي عاشقانه در اخر هفته هم جنازه دختر و پسري را روي يکي از کوههاي شهر پيدا کردند
يک دست خط و دو جنازه که در اغوش هم مرده بودند...
+
نوشته شده به قلم پـیـمـان
|